تبليغاتX
تهي

تهي

شعري كه تا قيامت دوستش دارم

 

 

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت‌،

سرها در گریبان است‌.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ ‌گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند،

که ره تاریک و لغزان است‌.

و گر دست محبّت سوی کس یازی‌،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون‌;

که سرما سخت سوزان است‌.

نفس‌، کز گرمگاه سینه می‌آید برون‌، ابری شود تاریک‌.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت‌.

نفس کاین است‌، پس دیگر چه داری چشم‌

ز چشم‌ِ دوستان دور یا نزدیک‌؟

مسیحای جوانمرد من‌! ای ترسای پیر پیرهن‌چرکین‌!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است‌... آی‌...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ‌ گوی‌، در بگشای‌!

منم من‌، میهمان هر شبت‌، لولی‌وش‌ِ مغموم‌.

منم من‌، سنگ‌ِ تیپا خورده رنجور.

منم‌، دشنام پست آفرینش‌، نغمه ناجور.

نه از رومم‌، نه از زنگم‌، همان بیرنگ‌ِ بیرنگم‌.

بیا بگشای در، بگشای‌، دلتنگم‌.

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد.

تگرگی نیست‌، مرگی نیست‌.

صدایی گر شنیدی‌، صحبت سرما و دندان است‌.

من امشب آمدستم وام بگزارم‌.

حسابت را کنار جام بگذارم‌.

چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی‌ِ بعد از سحرگه نیست‌.

حریفا! گوش‌ِ سرما برده است این‌، یادگار سیلی سرد زمستان است‌.

و قندیل سپهر تنگ میدان‌، مرده یا زنده‌،

به تابوت‌ِ ستبرِ ظلمت نُه‌توی مرگ‌اندود، پنهان است‌.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است‌.

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ‌گفت‌.

هوا دلگیر، درها بسته‌، سرها در گریبان‌، دستها پنهان‌،

نفسها ابر، دل ها خسته و غمگین‌،

درختان اسکلت های بلورآجین‌،

زمین دلمرده‌، سقف‌ِ آسمان کوتاه‌،

غبارآلوده مهر و ماه‌،

زمستان است‌.

 

 شعر از : اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 10:30  توسط   | 

 

دیرست گالیا!

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!

دیرست گالیا، به ره افتاد کاروان ...

عشق من تو ؟ آه....

این هم حکایتی است

اما در این زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک

امشب هزار دختر همسال تو ولی

خوابیده اند گرسنه و سخت روی خاک 

زیبا است رقص و ناز سرانگشت های تو

بر پرده های ساز

اما هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا!

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص تو است

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار تنگ

دیرست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست/ هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامه رهایی لب ها و دست هاست

عصیان زندگی است ...

در روی من مخند

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق

بر من حرام باد تپش های قلب شاد/ یاران من به بند ...

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت

روزی که آفتاب از هر دریچه تاخت

روزی که گونه و لب یاران هم نبرد

رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت

من نیز بازخواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو!

عشق من!

 

 

شعر از : استاد سايه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 10:26  توسط   | 

 

ترقی معکوس

 

 ای شعر پارسی! كه بدين روزت اوفكند؟

 

كاندر تو كس نظر نكند جز به ريشخند

 

ای خفته خوار بر ورق روزنامه‌ها!

 

زار و زبون، ذليل و زمين‌ گير و مستمند

 

نه شور و حال و عاطفه، نه جادوی كلام

 

نی رمزی از زمانه و نی پاره‌ای ز پند

 

نه رقص واژه‌ها، نه سماعِ  خوشِ حروف

 

نه پيچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند

 

يارب، كجا شد آن فر و فرمانروايی‌ات

 

از ناف نيل تا لبه ی رود هيرمند؟

 

يارب، چه بود آن كه دل شرق می‌تپيد

 

با هر سرود دلكشت، از دجله تا زرند

 

فردوسی‌ات به صخره ی ستوارِ واژه‌ها

 

معمار باستانیِ آن كاخ سربلند

 

ملاح چين، سروده ی سعدی ترانه داشت

 

آواز بركشيده بر آن نيلگون پرند

 

روزی كه پای ‌كوبان رومی فكنده بود

 

صيد ستارگان را در كهكشان كمند

 

از شوق هر سروده ی حافظ به ملك فارس

 

نبض زمانه می‌زند از روم تا خُجند

 

فرسنگ‌های فاصله از مصر تا به چين

 

كوته شدی به مُعجزِ يك مصرعِ بلند

 

اكنون ميان شاعر و فرزند و همسرش

 

پيوند برقرار نياری به چون و چند

 

زيبد كزين ترقیِ معكوس در زمان

 

از بهر چشم‌ زخم بر آتش نهی سپند!

 

كاين ‌گونه ناتوان شدی اندر لباسِ نثر

 

بی‌ قرب ‌تر ز پشگل گاوان و گوسپند

 

" جيغ بنفش " آمد و گوش زمانه را

 

آكند از مزخرف و آزُرد زين گزند

 

جای بهار و ايرج و پروينِ جاودان

 

جای فروغ و سهراب و امّيدِ ارجمند

 

بگرفت يافه‌های گروهی گزافه‌گوی

 

كلپتره‌های جمعی در جهلِ خود به بند

 

آبشخور تو بود هماره ضميرِ خلق

 

از روزگارِ گاهان، وز روزگارِ زند

 

واكنون سخنورانت يك سطر خويش را

 

در ياد خود ندارند از زهر تا به قند

 

در حيرتم ز خاتمه ی شومت، ای عزيز!

 

ای شعر پارسی! كه بدين روزت اوفكند؟

 

 استاد دكتر شفيعی کدکنی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:11  توسط   | 

 

من ازآن روز که دربند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم های جهان هیچ اثرمی نکند
درمن از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرّم آن روز که جان می ­رود اندرطلبت
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که درهیچ مقامی نزدم خیمه ی انس
پیش تورخت بیفکندم ودل بنهادم

دانی ازدولت وصلت چه طلب دارم هیچ
یاد تو مصلحت خویش ببُرد ازیادم

به وفای تو کزآن روزکه دلبند منی
دل نبستم به وفای کس ودرنگشادم

تا خیال قد وبالای تو درفکر من است
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی
وین عجب تر که توشیرینی ومن فرهادم

دستگاهی نه که درپای توریزم چون خاک
حاصل آن است که چون طبل تهی پُربادم

می نماید که جفای فلک ازدامن من
دست کوته نکُند تا نکَند بنیادم

ظاهر آن است که باسابقه ی حکم ازل
جهد سودی نکند تن به قضا دردادم

ور تحمّل نکنم جور زمان راچه کنم
داوری نیست که ازوی بستاند دادم

دلم ازصحبت شیراز به کلّی بگرفت
وقت آن است که پرسی خبرازبغدادم

هیچ شک نیست که فریاد من آن جابرسد
عجب ازصاحب دیوان نرسد فریادم

سعدیا حبّ وطن گرچه حدیثی است صحیح
نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم

----------------------------------------------

حضرت سعدی شیرازی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:9  توسط   | 

در  اين  زمانه   هيچ  كس خودش نيست

كسي  براي  يك نفس خودش نيست

همين دمي  كه رفت و باز دم شد

نفس نفس، نفس نفس خودش نيست

همين  هوا  كه عين  عشق  پاك  است

گره كه خورد  با  هوس  خودش نيست

خداي    ما  اگر    كه   در   خود    ماست

كسي كه بي خداست،  پس خودش نيست

دلي    كه   گرد   خويش   مي تند   تار

اگر چه قدر يك مگس، خودش نيست

مگس، به هر كجا، به جز  مگس نيست

ولي عقاب در قفس، خودش نيست

تو اي من، اي عقاب  بسته  بالم

اگر چه بر تو راه پيش و پس نیست

تو  دست  كم  كمي  شبيه  خود  باش

در اين جهان كه هيچ كس خودش نيست

تمام     درد     ما      همين     خود     ماست

تمام شد، همين و بس، خودش نيست

-------------------------------------------------------------------------------

شعر از : مرحوم قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:13  توسط   | 

ما خيل بندگانيم ما را تو مي‌شناسی

هر چند بي‌زبانيم، ما را تو مي‌شناسی

ويرانه‌ئيم و در دل گنجي ز راز داريم


با آنكه بي‌نشانيم، ما را تو مي‌شناسی

با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش

بيگانه با كسانيم ما را تو مي‌شناسی

آئينه‌ايم و هر چند لب بسته‌ايم از خلق

بس رازها كه دانيم ما را تو مي‌شناسی

از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را

فارغ از اين و آنيم ما را تو مي‌شناسی

از ظن خويش هر كس، از ما فسانه‌ها گفت

چون ناي بي‌زبانيم ما را تو مي‌شناسی

در ما صفاي طفلي، نفسرد از هياهو

گلزار بي‌خزانيم ما را تو مي‌شناسی

آئينه‌سان برابر گوئيم هر چه گوئيم

يكرو و يك زبانيم ما را تو مي‌شناسی

خطّ نگه نويسد حال درون ما را

در چشم خود نهانيم ما را تو مي‌شناسی

لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم

هم پير و هم جوانيم ما را تو مي‌شناسی

با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم

ما دُرد غم كشانيم ما را تو مي‌شناسی

از وادي خموشي راهي به نيكروزي است

ما روز به، از آنيم ما را تو مي‌شناسی

كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم»

بهر كسان امانيم ما را تو مي‌شناسی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:6  توسط   | 

دور از همه مردم شده ام در خودم امشب

پيدا شده ام، گم شده ام، در خودم امشب

 

لبريز ز سر مستي و سريز ز هستي

درياي  تلاطم  شده ام در خودم امشب


در هر نفسم بوي گلي تازه شكفته است

يك  باغ  تبسم  شده ام  در خودم امشب


تا نور تو تابيده  به  طور كلماتم

موساي  تكلم  شده ام  در خودم امشب


باريده  مگر  نم نم   نام  تو  به  شعرم

باران  ترنم  شده ام  در خودم امشب


هم  دانه ي  دانايي  و هم  دام  هبوطم

اسطوره ي  گندم  شده ام  در خودم امشب


--------------------------------------------------------------------------


مرحوم دكتر قيصر امين پور

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:13  توسط   | 


ما نه آن محتشمانيم كه ساغر گيرند
و نه زآن مفلسكان كه بز لاغر گيرند

ما از آن سوختگانيم كه از لذت سوز
آب حيوان بهلند و پي آذر گيرند

چو مه از روزن هر خانه اندر تابيم
از ضيا شب صفتان جمله ره در گيرند

نا اميدان كه فلك ساغر ايشان بشكست
چون ببينند رخ ما طرب از سر گيرند

آب ماييم به هر جا كه بگردد چرخي
عود ماييم به هر جا كه مجمر گيرند

تو دو راي دو دلي و دل صاف آن ها راست
كه دل خود بهلند دل دلبر گيرند

------------------------------------------------------------------
حضرت مولانا


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:28  توسط   |